ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

و از آن پس خورشيد مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت / آنها غرابت اين لفظ کهنه را در مشقهای خود با لکه درشت سياهی تصوير می نمودند. بيچاره مردم دل مرده و تکيده و مبهوت در زير بار شوم جسد هاشان از غربتی به غربت ديگر می رفتند و ميل دردناک جنايت در دستهايشان متورم ميشد. آنها غريق وحشت خود بودند و حس ترس ناک گنهکاري ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود. شايد هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد / يک چيز نيم زنده مغشوش / بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست باور کند صداقت آواز آب را / شايد / شايد ولی چه خالی بی پايانی / خورشيد مرده بود و هيچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگين که از قلبها گريخته ايمان است.